تبلیغات غروب خورشید || The Night Of Sun

زمان زیادی بود که به این ساحل نیومده بودم تا غروب زیبای خورشید رو تماشا کنم . حرف برای گفتن زیاده ولی وقت کم . مختصر و مفید میگم که چی گذشت تو این چند وقت به من .
رفتم سره کار . جواهر ساز شدم . چند وقت دیگه که کارگاه م راه افتاد دیگه کارم کامل میشه و خودم میشم اوستای خودم . بابام بهم یک مقدار سرمایه داد . کم نیست ولی خوب بهم گفته که این اولین و آخرین کمک منه .
خوب بهترین اتفاق اینه که من نیمه دوم خودم رو هم پیدا کردم . ولی یک چیزی رو نمیدونم . که من هم نیمه دوم اون هستم یا نه که این برام مشکل درست کرده . اتاقم رو عوض کردم . این اتاق رو دوست ندارم . رنگش گل بهی هست و خیلی هم کوچک و روشن هستش . اتاقهای روشن رو دوست ندارم . اتاق خودم بنفش بود و تاریک . وقتی میرفتم توش احساس آرامش میکردم مخصوصا وقتی کولر روشن بود و اتاق سرد میشد که دیگه دیوانه بود . در کل تو این چند وقت من خیلی جهش داشتم که تو این چند سال اخیر نداشتم .
راستی از همه او نهایی که در این مدت به اینجا سر زدند متشکرم .

خنده اداره . تازه داشتم رعنا رو فراموش میکردم که مامانم از تهران برگشت و یک بسته بزرگ بهم داد و گفت به بر پست خونه و پست کن برای رعنا . لباس ش و عینک ش . کفش ش و کلی چیز دیگه هم توش بود . بوی رعنا رو میداد .

زمان زیادی از اخرین پست من گذشته . آخرین پست من برای بستن نامه های بود که به کسی که دوست ش داشتم مینوشتم ولی خوب تقدیر جور دیگری بود . خیلی دوست داشتم این پست رو چند روز پیش بزنم ولی به دلیل مشکل فنی که برای سیستم م پیش اومد نتوانستم . میخوام از جدایی ها بگم . از روزگاری که همه پیش هم بودیم ولی یکی یکی از هم جدا شدیم . از بازی که سرنوشت برای هر کسی درست میکنه . روز گاری یک خونه ای تو پاسداران تهران بود . یک خونه ای که تو یک آپارتمان 3طبقه با 9 واحد بود . کنار یک رودخانه توی یک کوچه بن بست بود . آدم های این خونه از دید دیگران فقط یک پیر مرد و یک پیر زن بودن ولی همیشه این خونه مهمون داشت . آدم های که هیچ کدامشان نیستند که ببینن چی شده . پیر مرد می میره .نوه پیر مرد به همراه خواهرش توی یک تصادف میمیرند . دختر بزرگ که مادر اون نوه بود از این خاک دل میکنه .داماد پیر مرد در همون تصادف می میره . دختر کوچک که شوهرش رو تو تصادف از دست داده بود ازدواج میکنه و چند سال بعد از این خاک دل میکنه . نوه دختری این پیرمرد هم که اسمش رعنا بود اون هم از این خاک دل میکنه . میمونه یک پیرزن و دو دختر . من نوه پیر مردم . نوه ای که اخرین رعنای زندگیش رو چند شب پیش از دست داد و فکر هم نمیکنه که تا سالهای سال اون رو ببینه . یا اگر هم ببینه اون دیگه رعنای اون نیست . پیرزن تو یک خونه کوچکی تو دولت زندگی میکنه . هیچ کسی نیست که سراغش بره . نوه پسره پیرزن سالی یک بار شاید پیرزن رو ببینه . این رسم زندگیه . جدایی و جدایی و جدایی .در آخر میخوام بگم اگر خدا بابا جون رو از من گرفت جاش خاطرات اون رو به من داد . اگر امیر رو از من گرفت جاش خاطرات اون رو به من داد . اگر مونا رو از من گرفت جاش خاطرات اون رو به من داد . اگر ها و اگر ها و اگر ها . این جدایی ها رو دوست ندارم . به خدا جایی دیگه ای نداشتم بگم . کسی رو دیگه ندارم . روز و شب کارم شده کار با این کامپیوتر تا تنهایی هام فراموش شه .خسته شدم . هم از خدم هم ا این زندگی یک نواخت . ولی چاره چیه . تقدیر من به اینجا تمام نمیشه و حالا حالا ها ادامه داره . خدا رو چه دیدی . شاید آخرش خوب بود .


شبها در انتظاری کشنده و در سکوتی ترسناک بر سکوی عشق مینشینم و به درگاهی که در گذشته همیشه تو را در آن میدیدم چشم میدوزم , در آرزوی دیدن تو که اگر هزاران هزار بار عملی شود هیچ گاه این آرزو به پایان نمیرسد .
در یک هنگام صدای میشنوم از وجود م , که گوید برخیز و به درگاه خانه دوست نگاه کن . نمیدانم این احساس درست است یا خیر ولی هر بار که دیدم آتش عشقم چند برابر شد و به درگاه خداوند دعا کردم . ولی ایکاش این فصل سرد نمی آمد که تورا زا من گرفت . ستون های آهنی از خاک سر بر کشیدند و دل آسمان را شکافتند و برای خود نمایی ه هر روز به خود میرسند و هر روز زیبا تر میشوند و من را از تو دور تر میکنند , توان ایستادن در میان کوچه ها را ندارم . توان له شدن ار زیر نگاه ها را ندارم . توان بی تو ماندن را هم ندارم .

این یک هفته ای خیلی سخت گذشت . البته شیرینی های زیادی هم داشت ولی این که ندیدم ت بهم خیلی سخت گذشت . نمیدونم چی بنویسم خوشحالی که با داود و امیر داشتم یا خواب های که از اون چشمان ت میدیدم . تو حرم امام رضا دعا کردم . هم برای تو هم برای خودم . نمیدونم . نمیدونم که زندگی چه بازی های داره . این که داود باید این افکار رو داشته باشه و من بی خیال به دنیا نگاه کنم . چرا یکی مثل داود باید به فکر یک آدم بیخانمان باشه ولی من نباشم یا فقط بگم نیستم . چرا اون بگه هستم و من بگم نیستم . میدونم راست میگه . اون میخواد از یک جایی این رو درست کنه ولی من میگم نمیشه . نمیدونم تو این یک هفته خیلی تصمیمات گرفتم . خیلی چیز ها برام روشن شد . مثل این که چقدر دلم برات تنگ شده . مثل عوض شدن داود تو این 2 سالی که از من و خانواده دور بوده . تصمیم گرفتم از دست این شکم راحت بشم . تصمیم گرفتم تا زمستان برم دانشگاه . تصمیم گرفتم خودم باشم .تو این چند وقت خیلی از کار های که تو عمرم یک بار هم انجام نداده بودم رو انجام دادم . مثل سره کوچه ایستادن و مثل پاییدن کی ووو .
میخوام این رو بگم . به گفته شهریار من مثل این که سرم به سنگ خورده .
تصمیم گرفتن یک لحظه هستش و انجام اون کمتر از یک لحظه طول می کشه ولی در همون یک لحظه امکان عوض شدن یک عمر وجود داره .



