تبلیغات
غروب خورشید || The Night Of Sun


غروب خورشید || The Night Of Sun


 
هر از چند گاه نسیمی میاد و میره . زندگی همچنان روال خودش رو تی میکنه و من , همچنان نگاهش میکنم . درد عشقی كشیده ام كه مپرس زهر هجری چشیده ام كه مپرس گشته ام در جهان و آخر كار دلبری برگزیدم كه مپرس آن چنان در هوای خاك درش میرود آب دیده ام كه مپرس همچو حافظ غریب در ره عشق به مقامی رسیده ام كه مپرس من به گوش خود از دهانش دوش سخنانی شنیده ام كه مپرس سوی من لب چه میگزی كه مگوی لب لعلی گزیده ام كه مپرس بی تو در كلبه گدایی خویش رنجهایی كشیده ام كه مپرس همچو حافظ غریب در ره عشق به مقامی رسیدم كه مپرس


امید.د || یکشنبه 4 تیر 1385 || 01:06 ق.ظ

سلام
 

زمان زیادی بود که به این ساحل نیومده بودم تا غروب زیبای خورشید رو تماشا کنم . حرف برای گفتن زیاده ولی وقت کم . مختصر و مفید میگم که چی گذشت تو این چند وقت به من .

رفتم سره کار . جواهر ساز شدم . چند وقت دیگه که کارگاه م راه افتاد دیگه کارم کامل میشه و خودم میشم اوستای خودم . بابام بهم یک مقدار سرمایه داد . کم نیست ولی خوب بهم گفته که این اولین و آخرین کمک منه .
خوب بهترین اتفاق اینه که من نیمه دوم خودم رو هم پیدا کردم . ولی یک چیزی رو نمیدونم . که من هم نیمه دوم اون هستم یا نه که این برام  مشکل درست کرده . اتاقم رو عوض کردم . این اتاق رو دوست ندارم . رنگش گل بهی هست و خیلی هم کوچک و روشن هستش . اتاقهای روشن رو دوست ندارم . اتاق خودم بنفش بود و تاریک . وقتی میرفتم توش احساس آرامش میکردم مخصوصا وقتی کولر روشن بود و اتاق سرد میشد که دیگه دیوانه بود . در کل تو این چند وقت من خیلی جهش داشتم که تو این چند سال اخیر نداشتم .

راستی از همه او نهایی که در این مدت به اینجا سر زدند متشکرم .




امید.د || جمعه 26 خرداد 1385 || 01:06 ق.ظ

 

خنده اداره . تازه داشتم رعنا رو فراموش میکردم که مامانم از تهران برگشت و یک بسته بزرگ بهم داد و گفت به بر پست خونه و پست کن برای رعنا . لباس ش و عینک ش . کفش ش و کلی چیز دیگه هم توش بود . بوی رعنا رو میداد .




امید.د || پنجشنبه 6 بهمن 1384 || 09:01 ق.ظ

رعنا
 

زمان زیادی از اخرین پست من گذشته . آخرین پست من برای بستن نامه های بود که به کسی که دوست ش داشتم مینوشتم ولی خوب تقدیر جور دیگری بود . خیلی دوست داشتم این پست رو چند روز پیش بزنم ولی به دلیل مشکل فنی که برای سیستم م پیش اومد نتوانستم . میخوام از جدایی ها بگم . از روزگاری که همه پیش هم بودیم ولی یکی یکی از هم جدا شدیم . از بازی که سرنوشت برای هر کسی درست میکنه . روز گاری یک خونه ای تو پاسداران تهران بود . یک خونه ای که تو یک آپارتمان 3طبقه با 9 واحد بود . کنار یک رودخانه  توی یک کوچه بن بست بود . آدم های این خونه از دید دیگران فقط یک پیر مرد و یک پیر زن بودن ولی همیشه این خونه مهمون داشت . آدم های که هیچ کدامشان نیستند که ببینن چی شده . پیر مرد می میره .نوه پیر مرد به همراه خواهرش توی یک تصادف میمیرند .  دختر بزرگ که مادر اون نوه بود  از این خاک دل میکنه .داماد پیر مرد در همون تصادف می میره . دختر کوچک که شوهرش رو تو تصادف از دست داده بود ازدواج میکنه و چند سال بعد از این خاک دل میکنه . نوه دختری این پیرمرد هم که اسمش رعنا بود اون هم از این خاک دل میکنه . میمونه یک پیرزن و دو دختر . من نوه پیر مردم . نوه ای که اخرین رعنای زندگیش رو چند شب پیش از دست داد و فکر هم نمیکنه که تا سالهای سال اون رو ببینه . یا اگر هم ببینه اون دیگه رعنای اون نیست . پیرزن تو یک خونه کوچکی تو دولت زندگی میکنه . هیچ کسی نیست که سراغش بره . نوه پسره پیرزن سالی یک بار شاید پیرزن رو ببینه . این رسم زندگیه . جدایی و جدایی و جدایی .در آخر میخوام بگم اگر خدا بابا جون رو از من گرفت جاش خاطرات اون  رو به من داد . اگر امیر رو از من گرفت جاش خاطرات اون  رو به من داد . اگر مونا رو از من گرفت جاش خاطرات اون  رو به من داد . اگر ها و اگر ها و اگر ها . این جدایی ها رو دوست ندارم . به خدا جایی دیگه ای نداشتم بگم . کسی رو دیگه ندارم . روز و شب کارم شده کار با این کامپیوتر تا تنهایی هام فراموش شه .خسته شدم . هم از خدم هم ا این زندگی یک نواخت . ولی چاره چیه . تقدیر من به اینجا تمام نمیشه و حالا حالا ها ادامه داره . خدا رو چه دیدی . شاید آخرش خوب بود .




امید.د || چهارشنبه 28 دی 1384 || 12:01 ب.ظ


تشکر
 
谢谢我的神一切
dank u mijn god voor alles
謝謝我的神一切
merci mon dieu de tout
모두를 위해 너를 나의 싪 감사하십시요
danke mein Gott für alles
すべてを私の神ありがとう
σας ευχαριστούμε ο Θεός μου για όλα
grazie il mio dio per tutto
obrigado meu deus para tudo
вы мой бог для всего
gracias mi dios por todo
thank you my god for Everything
خدایا از تو متشکر از بابت هر آنچه که به من دادی



امید.د || دوشنبه 25 مهر 1384 || 12:10 ب.ظ

سکوتی دردناک
 

شبها در انتظاری کشنده و در سکوتی ترسناک بر سکوی عشق مینشینم  و به درگاهی که در گذشته همیشه تو را در آن میدیدم چشم میدوزم , در آرزوی دیدن تو که اگر هزاران هزار بار عملی شود هیچ گاه این آرزو به پایان نمیرسد .

در یک هنگام صدای میشنوم از وجود م , که گوید برخیز و به درگاه خانه دوست نگاه کن . نمیدانم این احساس درست است یا خیر ولی هر بار که دیدم آتش عشقم چند برابر شد و به درگاه خداوند دعا کردم . ولی ایکاش این فصل سرد نمی آمد که تورا زا من گرفت . ستون های آهنی از خاک سر بر کشیدند و دل آسمان را شکافتند و برای خود نمایی ه هر روز به خود میرسند و هر روز زیبا تر میشوند و من را از تو دور تر میکنند , توان ایستادن در میان کوچه ها را ندارم . توان له شدن ار زیر نگاه ها را ندارم . توان بی تو ماندن را هم ندارم .




امید.د || سه شنبه 19 مهر 1384 || 12:10 ب.ظ

دانستن و ندانستن
 

این یک هفته ای خیلی سخت گذشت . البته شیرینی های زیادی هم داشت ولی این که ندیدم ت بهم خیلی سخت گذشت . نمیدونم چی بنویسم خوشحالی که با داود و امیر داشتم یا خواب های که از اون چشمان ت میدیدم . تو حرم امام رضا دعا کردم . هم برای تو هم برای خودم . نمیدونم . نمیدونم که زندگی چه بازی های داره . این که داود باید این افکار رو داشته باشه و من بی خیال به دنیا نگاه کنم . چرا یکی مثل داود باید به فکر یک آدم بیخانمان باشه ولی من نباشم یا فقط بگم نیستم . چرا اون بگه هستم و من بگم نیستم . میدونم راست میگه . اون میخواد از یک جایی این رو درست کنه ولی من میگم نمیشه . نمیدونم تو این یک هفته خیلی تصمیمات گرفتم . خیلی چیز ها برام روشن شد . مثل این که چقدر دلم برات تنگ شده . مثل عوض شدن داود تو این 2 سالی که از من و خانواده دور بوده . تصمیم گرفتم از دست این شکم راحت بشم . تصمیم گرفتم تا زمستان برم دانشگاه . تصمیم گرفتم خودم باشم .تو این چند وقت خیلی از کار های که تو عمرم یک بار هم انجام نداده بودم رو انجام دادم . مثل سره کوچه ایستادن و  مثل پاییدن کی ووو .

میخوام این رو بگم . به گفته شهریار من مثل این که سرم به سنگ خورده .

تصمیم گرفتن یک لحظه هستش و انجام اون کمتر از یک لحظه طول می کشه ولی در همون یک لحظه امکان عوض شدن یک عمر وجود داره .




امید.د || سه شنبه 12 مهر 1384 || 10:10 ق.ظ


 
نمیدونم چی بنویسم . تو این چند روزه خیلی به من خوش گذشت . رفتم حرم امام رضا . باسه خودم باسه تو باسه همه دوستانم چه دور چه نزدیک دعا کرم .


امید.د || یکشنبه 3 مهر 1384 || 08:09 ق.ظ

 
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
یایم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه عشق گذران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر بر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نرمیدم؛نگسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم؛نتوانم
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم


امید.د || جمعه 25 شهریور 1384 || 10:09 ق.ظ

 
روز ها و شب ها میان و میرن و من همچنان در پله اولم ! دیشب داشتم راز یک دولت من رو میخوندم ! در رابطه با چگونه دولت مند شویم توضیحات خوبی داده بود ! بدش نشستم MTV5 رو دیدم ! داشت زندگی شکیل اونیل رو نشون میداد ! خونش رو ! محل کارش رو ! یاده اهداف خودم تو زندگی افتادم یاد این که من ۳ هدف بزرگ از این زندگی دارم و تا زمانی که به دستشون نیارم این دنیا رو ول نمیکنم ! رفتم و دو هدفم رو پاره کردم ! حتی از تو کامپیوتر هم پاکشون کردم ! دیگه هدف هام رو دوست نداشتم ! چون خونم از خونه اونیل کوچیک تر بود ! ماشینی که میخواستم مثل ماشین اون نبود ولی از ماشین اون بالا تر بود ! ولی همه رو پاره کردم ! چیز هایی نوشتم که خیلی دوست داشتم ! خونه بزرگ ! استخر بزرگ و ..... ٬ چیز هایی نوشتم که خیلی بزرگ تر و دست یافتن به اونها خیلی از هدف های قبلیم سخت تر بود ! ولی چون میخوام باید بدست بیارمشون ! راستی تو اون هدف هام یک چیزی خیلی خودش رو نشون میداد ! اگر گفتی چی ؟ تو !


امید.د || دوشنبه 21 شهریور 1384 || 09:09 ق.ظ